حكايت راز دل به زن
مگو پدری به پسرش وصیت كرد كه در عمرت این سه كار را نكن : راز دل به زن مگو ، با نو كیسه معامله نكن و با آدم كم عقل رفیق نشو . بعد از این كه پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند كه چرا پدرش به او چنین وصیتی كرده؟ پیش خودش گفت : امتحان كنم ببینم پدرم درست گفته یا نه. هم زن گرفت، هم قرض كرد و هم با آدم كم عقل دوست شد . روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه كشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیرزمین پنهان ده بالایی(گودوکنار)...
ما را در سایت ده بالایی(گودوکنار) دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 44
تاريخ: سه
شنبه
6 دی
1401 ساعت: 19:46